سیزده بدر

سیزده بدر

 

روزِ سیزدهم بهار، تمامِ مردمِ ایران به دشت و کوه می‌روند. رفتن به دیدارِ طبیعت در روزِ سیزده بدر، آیینِ‌کهنی برایِ نوسازی وگسترشِ عشق به زندگی‌است. پس از عیدِ نوروز، دیدارهایِ سالِ نو باید در دو هفته به پایان برسد. سیزدهمین روزِ بهار مردم به میانِ دشت می‌روند، سبزه‌هایِ سفره‌یِ هفت‌سین را به آب می‌سپارند تا رویش از خاطره‌یِ آب و خاک فراموش نگردد. روزِ چهاردهم استراحت می‌کنند و روزِ پانزدهم، با نیرویی تازه کار را آغاز می‌کنند تا آتشِ عشق به زیستن همچنان فروزان باشد. برایِ زندگی عشق ضروری است، اما عشق به تنهایی باقی نمی‌ماند. عشق با کار پایدار می‌شود.

نوروز و آیین‌هایِ سالِ نو را از کودکی دوست می‌داشتیم. تیرگیِ روزهایِ سردِ زمستان را با شادیِ این آیین‌ها فراموش می‌کردیم. سیزده بدر هم به بیرون از تنگنای ِخانه می‌گریختیم و رقص‌کنان ازدشت و تپه‌ماهورها می‌گذشتیم تا به کوهِ قلعه‌ماران برسیم. از بلندایِ قلعه به جهانِ پیرامون نگاه می‌کردیم تا مطمئن شویم خاک وسنگ‌ و چشمه و درختان و آبادی‌ها، دخمه‌هایِ جزامیان و حتا کلبه‌یِ شبانان در گلوگاهِ دره‌یِ لاک‌پشت‌ها از گزندِ زمستان ایمن مانده ‌است. وقتی می‌دیدیم همه چیز برقرار است، مطمئن می‌شدیم که زندگی ادامه خواهد یافت. هنگامِ نیمروز، پایِ چشمه شوری برپا می‌شد. صدایِ  سرنا ودهل جوانان را به رقص در می‌آورد. حرکتِ انسانی به جهانِ غیرانسان هم جاری می‌شد ودر درونِ ظرف‌هایِ بسیار ساده، غذایِ نیمروزی نیز به رقص درمی‌آمد. شادتر از سیزده‌بدر، روزی را به یاد ندارم.     

سیزده‌بدرِ امسال به جنگل‌هایِ ارسباران می‌روم. نیک می‌دانم که درسرمایِ آذربایجان برگی بر رویِ درختی و سبزه‌ای در خاکِ تیره نخواهم دید. می‌دانم که صدایِ چکاوک و بلبل و قمری را نیز نخواهم شنید، اما نیک می‌دانم هزاران انسانی را خواهم دیدکه به‌دوراز آشفتگیِ زندگیِ مدرن، در دشت وکوه، سفره‌یِ زندگی را گسترده‌اند وآتشِ شادی افروخته‌اند و همچون روزهایِ کودکی از این اطمینان، شاد خواهم شد که سرمایِ زمانه بر آیینِ کهنِ پیشینیانمان گزندی نرسانده است. 

/ 6 نظر / 20 بازدید
سید رضا سیدی

استاد هم اکنون من نیز در کنار سرسبز رودخانه ی مهاباد نوشته ی زیبای شما را می خوانم، طراوت نوشته ی شما شادابی مرا در این روز شیرین دوچندان کرد. برایتان سالی پر از حس بهاری ارزومندم. سیزدهتان بدر!

من

سيزده امسال هم بدر شد! صداي فرياد طبيعت را ميشنوي كه در زير كثافات و زباله هاي بر جا مانده ايرانيان متمدن و با فرهنگ!!! باستاني در حال خفه شدن است ؟

سید رضا سیدی

ولی در وادی ما طبیعت بخشنده گزندی ندید چون شهرداری در همان ابتدای راه با پخش کیسه های زباله مهرورزی ما را به دشت و دمن به یادمان اورد!

نیلوفر (پادما)

سیزده من هم بدر شد اما دیدن شادی کودکان ر از پس چشمهای نیمه خیسم شادم نکرد. دلم به حالشان می سوزد. آینده ی مبهم و نه چندان دور فردای آن ها را رقم خواهد زد. چقدر بیگناه و معصومند. تمام روز حتی پرنده ای ندیدم که آواز بخواندإ سگ باغبان هم تمام روز خواب بود.گویی آنها هم به تنگ آمده اند از این زندگی پر ابهام و گاهی سرد.

نسیم

سیزده ما ه هم گذشت اما اینکه آیا به خوبی از عهده به در کردن آن برآمدیم یا نه نمی دانم.به گمانم طبیعت چندان دل خوشی از ما نداشت انگار سوگند خورده بودیم در حد توان به ان آسیب بزنیم. استاد نوشته هاتون اون عشقی رو که برای زندگی لازمه به آدم می ده.

صباح عباسی

استاد عزیز سیزدهم گذشت. ساعت هفت صبح چهاردهم آهنگ بیدار باش ساعت آهنی آنقدر مخوفانه در گوش خواب خیالم دمید انگار اسرافیل با صورش در ذهن عالم دمید. آن جاده ای که رگ جریان دستمالهای در باد دختران و پسران بهانه بود و آن آتش که ذهن کوهسار وقریه های مرده را بعد سالی با حضور فامیلهایی دور و فراموش شده بیدار کرده بود، دوباره در خاموشی گرائید. جاده ها اکنون چون رگها یی خالی از هر جریانی یکدست بی صدایند. چون من آزمودم و تا 16 آنقدر در سیزده بدر ذهن خودم میان طبیعت اتراق کردم که ماشین های اداری به گردشگری چون من که اینقدر دیر به بیداری مدرنیته می خواهد بپیوندد ریشخند زدند. اری من در 16 ام سیزده بدر شدم تنها می خواستم شادی را کش بدهم همین همین همین همین